مرگ افــــــــــــــــرین
براتون 1 عکس گذاشتم توی لینک زیر توصیه میکنم حتمن حتمن ببینین! ی تفاوتی بین این عکس ها وجود داره ک هیچ کی نمیتونه پیداشون کنه!! تنها خوبی این عکسا ب اهنگشونه اگ گوش ندی از دستت رفته:)) خب دیگه خیلی حرف زدم اینم ادرس عکس روش کلیک کنید:l راستی ها پیشاپیش رو به مرگ و نیستی اند مگر آنکه ما آنها را در اندیشه و روان خویش زنده نگاه داریم !. » «فریدریش نیچه به درستی مرگ خدا را اعلام کرد، اما من میگویم که او هرگز به دنیا نیامدهاست. خدا افسانهاست. او اختراع است و اکتشاف نیست. آیا تفاوت بین اختراع و اکتشاف را میدانید؟ اکتشاف با واقعیت سر و کار دارد، اما اختراع را شما پدید میآورید.» «زاد روز ما با تاری نادیدنی به هزاران زاد روز دیگر گره خورده است ، مرگ هم زاد روزیست همانند زاده شدن که بدرودی است به جهانی دیگر…» «دوست داشت او را شکلاتی بپیچند، عین مردههای زیادی که طی این مدت در تخت بغلی مرده بودند. اول لباسهایشان را در میآوردند، حلقه طلا، گوشوارهها و النگوها را در پاکتی میگذاشتند و بعد سراغ دندانها میرفتند، تا اگر مصنوعی بود وسط راه مرده حواسش پرت نشود و آنرا قورت ندهد . بعد نوبت پنبهها بود که سوراخهای بدن را میپوشاند تا جانی که در رفته دوباره پشیمان نشود و سر جای اولش برنگردد.» «تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود میکند . ما بچه? مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا میزند و بهسوی خودش میخواند.» «بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان : گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و … » «مرگ پايان اين جسم است اما آغاز زندگي دوباره در اخرت است.» «ارتباط با زندگان زنده ميکند و رابطة با مردگان ميميراند.»
«آنکه زندگی بدون رنج و تلاش را برمی گزیند پیشاپیش مرگ خویش را نیز جشن گرفته است . »
بیا ای مرگ جانم بر لب آمد ساعت حدود 9 در يك شب زيباي ماه آوريل بود كه من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شبها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابيدم. تا آن زمان اتفاق خاصي برايم نيفتاده بود ولي آن شب چيزي ديدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. به محض اينكه چشمهايم را بستم لحظه به لحظه بيشتر احساس سرما كردم. چشمهايم را باز كردم تا ببينم آيا در يا پنجره باز مانده است ولي همه بسته بودند. به همين خاطر كمي احساس ترس كردم. به پهلو غلتيدم و ناگهان چشمم به دختركي افتاد كه حدود ده سال داشت. ايستاده بود و با لبخند به من نگاه ميكرد. فكر كردم حتما خواب ميبينم. چشمهايم را محكم بستم و دوباره گشودم. دخترك هنوز آنجا بود. پيراهن سپيد بسيار زيبايي بر تن داشت و دور يقهاش گلهاي بنفش ملايمي دوخته شده بود. حالا ديگر عرق كرده بودم. از دختر پرسيدم تو كي هستي؟ او نزديكتر آمد و گفت من دوستت هستم، يادت ميآيد؟ قبلا با تو زندگي ميكردم... بعد خنديد و جلوي چشمان حيرتزده من ناپديد شد. هرگز در طول عمرم اينقدر نترسيده بودم. آيا او را قبلا ميشناختم؟ به سرعت پيش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چيز را برايش تعريف كردم. مادرم اخمي كرد و گفت حتما خواب ديدهام. ولي من ميدانم كه خواب نبودم. وقتي برگشتم اتاقم هنوز سرد بود. من «ريا» هستم و اهل هندوستان ميباشم ولي داستاني كه تعريف ميكنم در آمريكا و در خانه خالهام اتفاق افتاد. خالهام هميشه ميگفت در خانه ارواح زندگي ميكند ولي من هيچوقت حرفش را باور نكردم تا اينكه آن اتفاق برايم افتاد. روزي كه اولين بار به آن خانه رفتم احساس كردم همه چيز عجيب به نظر ميرسد. حس ميكردم يك نفر از پنجره به من نگاه ميكند. هر بار آهسته به كنار پنجره ميرفتم آن را ميگشودم و دختر موطلايياي را ميديدم كه به سرعت فرار ميكرد. اين اتفاق چندين بار تكرار شد تا اينكه موضوع را به خالهام گفتم. او گفت چهارده سال پيش اين خانه متعلق به يك زن و شوهر جوان و دختر پنج سالهشان بود. پرسيدم آن دختر، مو طلايي بود؟ خاله مرا به اتاق زير شيرواني برد و عكسي از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موي طلايي داشت. مطمئن بودم كه او همان دختركي است كه پشت پنجره ميديدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختري را ديدم كه به من خيره شده است ولي اين بار بهتر ميتوانستم او را ببينم. چشمانش سياه سياه بود يعني اصلا سفيدي نداشت. شروع به جيغ كشيدن كردم و به در نگاه كردم وقتي دوباره برگشتم حدود يك سانتيمتر با صورت دخترك فاصله داشتم. شروع به دويدن كردم و به اتاق خالهام رفتم. ولي وقتي در را باز كردم ديدم خالهام راحت خوابيده است و همان دختر كنارش مثل مردهها افتاده بود. دقيقا يادم هست كه ساعت پنج صبح بود. خالهام را تكان دادم و دخترك را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشتزده ما بيدار شد و به من نگاه كرد و گفت «تو مردهاي!» و به سرعت محو شد. از آن به بعد ديگر او را نديدم ولي هنوز هم نفهميدم چرا او به من گفت مردهام. چند افسانه جالب چند افسانه جالب و ترسناک گذاشتم توی دامه مطالب برو ببین نبینی ضرر کردی رس از مرگ، چرا؟
- مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. - به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند. - مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. - مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. - انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. - ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. - مرگ مانند وسیله ای که ظاهراً می تواند به عدم امکان حیات پایان بخشد، دخالت می نماید. - جامه مرگ، جامه ای است که عشوه زیبایی آن را به چیز رغبت انگیزی تبدیل می کند. - ای مرگ، تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده هستی. - اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد. - ای مرگ، تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند. - عشق و مرگ با هم آمیخته است. - تنها مرگ است که دروغ نمیگوید. - مرگ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهد. نمی دانم. . . نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را اگر یه روزی از این دنیا بری دوست داری بعد از مردنت چه کسایی بیاند سر قبرت وبرات گریه کنند یا دوست داری کجا خاکت کنند کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم. شما چند ساله ايد؟ مرگ چه زماني رخ مي دهد؟
بيست دقيقه. مشاجره تلفني ديشبش موجب شده بود كه با ذهني پريشان به رختخواب برود و فراموش كند ساعتش را كوك كند. سريع از جايش
برميخيزد و بدون اينكه رختخوابش را مرتب كند به سمت دستشويي ميرود. دست و صورتش را مي شويد و به سمت يخچال مي رود تا طبق عادت
هميشگي اش دو تخم مرغ نيمرو كند. ولي تخم مرغي در يخچال نيست. قيد صبحانه خوردن را ميزند و سمت بيرون آشپزخانه ميرود. نگاهش به
كتري و قوري روي اجاق مي افتد. چايي اي كه ديشب درست كرده همانطور مانده است. زير اجاق را روشن ميكند و شعله آن را بالا مي كشد. به
سمت اتاق ميرود و سعي مي كند به سرعت لباسهايش را بپوشد. كيفش را برميدارد آن را باز ميكند و داخلش را برانداز ميكند. گويا چيزي كم است.
چند دقيقه اي اتاق را جستجو مي كند تا برگه اي را مي يابد و در كيف قرار مي دهد. نگاهي به ساعت مي اندازد. يك ربع به هشت. انتظار نداشت
ساعت اين زمان را نشان دهد. با سرعت به حياط ميرود. درب را باز مي كند و ماشينش را روشن ميكند. چيزي از ذهنش ميگذرد دستش را روي جيب
كت و شلوارش مي كشد. گوشي اش را خانه جا گذاشته. پياده شده و به سمت داخل خانه ميدود. اندكي از اين سو به آن سوي خانه ميرود ولي
يادش نمي آيد ديشب گوشي را كجا گذاشته. نگاهي دوباره به ساعت مي اندازد. فكر ميكند بهتر است امروز از بردن گوشي منصرف شود. بخاري كه
از دهانه كتري به سرعت بيرون ميزند او را متوجه خود ميسازد. مرد به سمت آشپزخانه رفته و زير كتري را خاموش مي كند. يادش مي آيد ، ديشب كه
زير كتري را خاموش كرده بود ! گوشي اش را از روي كابينت بر ميدارد و آن را روشن مي كند. ماشين را بيرون برده و در حياط را ميبندد. به سمت مسير
هر روزه اش متمايل مي شود. گوشي زنگ ميزند. همكارش از تصادف در مسير خبر ميدهد و مي گويد اگر هنوز راه نيفتاده بهتر است از مسير ديگري
برود. مرد مسيرش را تغيير مي دهد. اين مسير طولاني تر است ولي چاره اي نيست. سعي مي كند تند تر براند. ماشين با سرعت پيش ميرود.
صدايي آزار دهنده در اطراف پخش مي شود. و بعد صداي برخوردي شديد. ماشين كامل متوقف مي شود. خرده هاي شيشه به كف خيابان ميريزند.
مردم اطراف براي لحظه اي از افكار هميشگيشان بيرون مي آيند. نزديكتر مي روند تا بهتر ببيند با جزييات بيشتر ، تا شايد داستان بهتري از حادثه
براي بازگو داشته باشند. حادثه اي كه اتومبيل را به قلب كاميوني فرو كرده و مرد را زير دندانه هاي برنده مرگ.
مرگ هاي جمعي
اگر بپذيريم كه بايد شرايطي يكسان (نه الزلما مشابه) براي هر كس كامل شوند تا مرگ او فرا رسد مي توان نقش زمان و طول عمر را كمرنگ تر نمود. در مورد خودكشي چه؟ وقتي كسي مرگ را بر زندگيش ترجيح داده و دست به خودكشي مي زند. اجع به نظریه باید بگم که این فقط در حد یه نظریه علمیه و من تا به حال به دنبال اثباتش نرفتم. نظريه :
روح چيست؟ هرگاه نقطه اي از بدن درست عمل نكند يا درد داشته باشد از طريق سيستم عصبي بدن متوجه آن ميشويم و ميتوان با آزمايشاتي به وجود آن پي برد.
روح به عنوان حقيقتي مطرح است كه هيچ گاه از بين نمي رود و در زمان مرگ از جسم جدا مي شود شود البته اعتقادي مبني بر اين وجود دار كه روح انسان هنگام خواب نيز از او جدا مي گردد و در عالم رويا سير مي كند.
اگر اين اعتقاد را قبول كنيم پس احتمالا وقتي جايي هستيم كه چند نفر خوابند شايد بتوان روحشان را كه بيرون از بدنشان است حس كرد! گاهي در خواب شخصي را ميبينيم كه آن شخص آن لحظه بيدار است پس چگونه او كه روحش در خواب ماست بدون روح زنده مانده است؟
البته عقايدي ديگر وجود دارد كه مي گويد ارتباط روح و جسم هنگام خواب به طور كامل قطع نمي شود و يا اينكه روح از بند زمان و مكان رهاست و در يك زمان مي تواند در چندمكان باشد.
اينكه حقيقت روح چيست ، هنگام خواب چه مي شود و پس از مرگ كجا ميرود از مسايلي است كه همواره با جذابيت و شايد هيجان و ترس دنبال مي شود. چی دوست دارید روی سنگ قبرتون بنویسن؟ برام بنویسین محققانی که در مورد ماوراء الطبیعه و خصوصا ارواح و اجنه تحقیق میکنند، میگویند که یکی از مکانهایی که میتواند مملو از ارواح سرگردان باشد زندان آلکاتراز در سان فرانسیسکو است که تعداد کسانی که از آنجا زنده خارج شدهاند انگشتشمار است. و اعدام کردند. از آن زمان ادعا میشود که هر سال درست در همان روز و در همان تالار، صدای زنی میآید که با فریاد گریه میکند. این تالار امروزه به نام تالار ارواح شناخته میشود. گفته میشود روح او تا به حال بسیار دیده شده است اما به خاطر اینکه دائم به این سو و آن سو میدود، کسی نتوانسته است از او عکس بگیرد ولی کسانی که او را با دقت دیدهاند، میگویند موهای بلند و به هم ریختهای دارد که صورتش را پوشانده است. این داستان عجیب ماجرای دختری است که گاهگاه از فرو رفتن دندانهای یک موجود نامرئی در بدنش ، وحشتزده می شد و داد و فریاد میکرد . حتی زمانیکه پلیس به کمکش شتافت باز هم به فریاد زدن ادامه داد . هیچکس نمیدانست این موجود ناشناخته که دندان های خود را در بدن این دختر بیچاره فرو می کند ، چیست ؟و تا به امروز نیز کسی موفق به شناسایی آن نشده است . در شب دهم ماه مه 1951 که شب آرام و گرمی بود ، پلیس این دختر را که دچار هیجانات شدید عصبی شده بود ، به مرکز فرماندهی کل اورد . پزشک مخصوص او را تحت معایناتی قرار داد و سپس در حالیکه غرغر می کرد ، کلاهش را روی سرش جابجا کرد و با اوقات تلخی گفت : این درست و منطقی نیست که برای معاینه یک دختر مصروع نصف شب مرا از رختخواب بیرون کشیده اید . شهرداری مانیل چیزی نگفت و با حیرت به پزشک عصبانی و دخترک بیچاره که فریاد می زد ، نگاه می کرد . تاول هایی که در محل دندان گرفتگی بود ، روی بازویش دیده می شد . آیا این امکان وجود داشت که در موقع بروز حمله عصبی خودش بازویش را گاز گرفته باشد ؟ و یا اینکه همانطور که ادعا می کرد موجودی نامرئی او را در اتاق دربسته اش وحشیانه مورد حمله قرار می داد ؟ هر چه که بود ، این مورد خاص آنقدر عجیب بود که آنها را وادار کرد تا پزشک را نیمه شب به آنجا بکشانند .
بیا شمعی به بالینم بیفروز
بیا شعری به تابوتم بیاویز
•●ادامه مطالب مرگ افرین●•
از چيزهايي كه همه مردم را نگران كرده و از آن ترس و وحشت و دلهره دارند، مرگ است. هيچ¬كس در وقوع مرگ شك و ترديدي ندارد؛ اما چرا از آن مي¬ترسيم. اين ترس چند عامل دارد:
1. ناآگاهي از حقيقت مرگ؛ آنان كه از روي ناآگاهي مرگ را نسيت شدن و نابودي مي¬دانند، از تصور مرگ به وحشت مي¬افتند. نقل شده امام هادي عليه السلام نزد يكي از يارانش _ كه مريض بود _ رفت و او را ديد كه از ترس مرگ به شدت گريه مي¬كند. حضرت فرمود: چون مرگ را نمي¬شناسي از آن مي¬ترسي. قرآن كريم از قول منكران معاد مي¬گويد: «اِنْ هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيا وَما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ؛ جز اين زندگاني دنيايي ما، چيزي بعد از آن نيست، پس از مردن ديگر برانگيخته نخواهيم شد.» بديهي است كسي كه مرگ را نابودي مي¬داند از تصور آن دچار ترس و دهشت مي¬شود.
2. دل¬بستگي به دنيا؛ كساني كه در زندگي دنيا غوطه¬ورند و به آن دل¬بسته¬اند، جداشدن از دنيا برايشان سخت و دشوار است. آموزه¬هاي ديني تأكيد فراوان دارند كه به دنيا و امكانات آن هرگز دل¬نبنديد و سعي كنيد زندگي شما زاهدانه باشد تا زندگي براي شما آسان و راحت شود و با شنيدن مرگ دچار ترس و وحشت نشويد. نقل كرده¬اند شخصي از رسول خدا صلي الله و عليه و آله پرسيد: چرا من از مرگ خيلي مي¬ترسم؟ حضرت فرمود: آيا مال و ثروت داري؟ عرض كرد: آري. حضرت فرمود: آيا در راه خدا ثروت خود را مصرف مي¬كني؟ عرض كرد: خير. حضرت فرمود: ترس تو به سبب از دست دادن اموالت است؛ چون مي¬داني با مرگ آن¬ها از تو گرفته مي¬شود.
3. كمي توشۀ آخرت؛ انساني كه مي¬داند سفري ابدي در پيش دارد و براي آن توشه¬اي ذخيره نكرده است از فرارسيدن مرگ هراسان است و آرزو مي¬كند مرگش ديرتر فرارسد تا بتواند توشه¬اي براي سراي آخرت فراهم كند.
4. گناه؛ كساني كه دستورات خداي متعال را به درستي به جا نياورده¬اند و مي¬دانند كه در سراي آخرت بازخواست خواهند شد و به كيفر كردارشان خواهند رسيد، از مرگ هراس و وحشت دارند. قرآن كريم در باره اين افراد مي¬فرمايد: «وَلا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ؛ و هرگز مرگ را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كرده¬اند، آرزو نخواهند كرد و خدا به حال ستمگران داناست.
5. نرسيدن به خواسته¬هايشان؛ كساني هستند كه كاملاً به قيامت باور و ايمان دارند و در حد توان خود را مهياي آن كرده¬اند و از گناه هم خوداري مي¬كنند، ولي نگران هستند كه آيا طبق خواسته و اميدشان با آنان رفتار خواهد شد و آيا رحمت و عنايات خاصه الهي آنان را دربرخواهد گرفت يا نه؟ از اين روي ياد مرگ آنان را دچار اضطراب و نگراني مي¬كند. ل
چقدر از حوادث ديروز را به خاطر داريد؟
از هفته پيش ، ماه پيش يا سالهاي گذشته؟
به طور حتم نمي توانيد تمام حوادث را به ياد آوريد ، حتي تمام حوادث ديروز را.
ميتوانيد خودتان را در زمان حال تعريف كنيد؟
همين حالا كه به نمايشگر مي نگريد.
شما شخصي هستيد كه بيست سي يا . . . سال از بودنتان روي زمين مي گذرد ، زميني كه در آمدن به آن هيچ اختياري نداشته ايد.
يك سري خاطرات و گذشته متعلق به شماست كه هويت حال شما را مي سازد.
حال فرض كنيد تمام اين خاطرات گذشته به يكباره از ذهنتان براي يك ساعت پاك شود. تمام آن !
يك ذهن كاملا خالي!
حالا شما كه هستيد؟
آيا قبول داريد كه محو كردن تمام خاطرات امكان پذير است؟
آيا پر كردن يك ذهن با يك سري خاطرات جديد امكان پذير نيست؟
اگر جز به جز خاطرات گذشته دو ذهن با يكديگر جايگزين شوند چه خواهد شد؟
لحظه اي تمركز كنيد و به اين جملات بيانديشيد.
شما بيست سي يا .... ساله نيستيد ، امروز اولين روز زندگي شماست ، اولين روز زندگي كسي كه امروز به ذهنش يك سري خاطرات داده شده است كه اين توهم را به وجود آورده كه امروز مدت زيادي از روز اول زندگيش مي گذرد. خاطراتي كه اطرافيان را به شما معرفي ميكند ؛ علايقتان ؛ آرزوها و . . . با تفكري كه عدم باور اين را به شما القا مي كند مقابله كنيد ؛ باور كنيد ، امروز اولين روز زندگي شماست و آخرين روز آن. آخرين روزي كه اينگونه هستيد با اين خاطرات و گذشته ؛ از تمام لحظاتش لذت ببريد. هنگاميكه دوباره از خواب برخيزيد چشمانتان را رو به دنيايي جديد مي گشاييد با گذشته و خاطراتي ديگر.
شايد باور اين مطلب بتواند لحظاتي حس خوبي را هديه ببخشد. اما در عين حال . . .
آيا شما دليلي براي اثبات عدم امكان آن داريد؟
زمان مرگ
آيا با تولد زمان مرگ نيز مشخص مي شود؟
آيا تكميل شدن شرايط خاصي مرگ را به همراهش مي آورد؟
اگر دنيا براي آزمايش انسان است و انسان بايد پاسخگوي اعمالش باشد ؛ چگونه مي توان تفاوت در مدت عمر را توجيه نمود؟
احتمالا كساني را مي شناسيد كه اندك زماني زندگي كرده و از دنيا رفته اند.
اگر به زندگيشان بيانديشيد درميابيد كه آنها نيز زندگي معمولي داشته اند و بيكباره بر اثر اتفاقي مرده اند.
و همينطور كساني كه مدتي طولاني بين زمان تولد تا مرگ را تجربه كرده اند.
دسته اي از مردم دنيا بر اين عقيده اند كه انسان ها مدام زندگي هاي متفاوتي را تجربه مي كنند.
آنها معتقدند زمان مرگ يك انسان با زمان تولد همان انسان در نقطه اي ديگر يكسان است.
يعني مردي كه در شرق به دنيا آمده پس از مرگ و در زندگي بعدي اش ممكن است يك زن در غرب باشد!
انسان بي اختيار و بدون انتخاب شرايط زندگيش پاي به دنيا مي گذارد اگر اين دنيا مكانيست براي انتخاب نوع و شرايط يك زندگي هميشگي بوسيله اعمال و انتخابهايي كه در آن با اختيار رخ مي دهد پس مدت زماني كه انسان زندگي مي كند اهميت بسياري خواهد يافت.
آيا عواملي مي تواند زمان مرگ را تغيير دهد يا زمان مرگ هر كس ثابت است ؟ آيا عملكرد انسان مي تواند روي زمان مرگش تاثير گذار باشد؟
دراينصورت چه اعمالي زمان مرگ را نزديكتر و چه اعمالي آن را دورتر خواهد كرد؟
آيا ابتدا وقوع مرگ قطعي ميشود ، سپس عوامل طوري پيش ميروند تا مرگ رخ دهد يا مرگ مي تواند به صورت اتفاقي تحت اثر يك يا چندين اتفاق روي دهد.
مرد چشمانش را مي گشايد. به ساعت كوچك كنار تختش زل ميزند. هفت و بيست دقيقه. امروز ساعت زنگ نزده و او ديرتر از هميشه بيدار شده ،
* * * * *
اگر مرد فراموش نمي كرد ساعت را كوك كند
اگر شب قبل مشاجره نداشت
اگر آن روز سر ساعت بيدار مي شد
اگر در يخچال تخم مرغ بود
اگر شب قبل چاي درست نكرده بود
اگر در مسير اصلي تصادف نشده بود
اگر زودتر از خانه بيرون ميرفت يا همكارش زنگ نمي زند يا گوشي را پيدا نمي كرد و از مسير هميشگي مي رفت
و صد ها اگر ديگر
آيا او ميمرد؟؟؟
چه زمان بايد مرگ رخ دهد؟
سوالي كه شايد تاكنون هيچ كس جوابي براي آن نيافته است.
ممكن است خارج از محدوده زمان بدليل واكنش هاي شخص در تقابل با رويدادهاي زندگي شرايط خاصي كه مرگ را سبب مي شوند ، وقوع يابند.
منظور از زمان كامل شدن شرايطي كه باعث وقوع مرگ مي شوند ، زماني است كه انسان در حالتي قرار مي گيرد كه تمامي فرصت ها به او داده شده است و بودن او در اين دنيا عاري از هر گونه دليل است.
زماني كه انسان مراحلي را كه بايد مي پيموده پشت سر نهاده و راهش را انتخاب نموده است.
البته مراحل زندگي هر كس با ديگري متفاوت است. مسلما كسي كه پا ميگذارد در جاده اي كه رسيدن به مقصدش نتيجه اي بزرگ خواهد داشت بايد مراحل سخت تري را بگذراند نسبت به كسانيكه به جاي پستي كه ايستاده اند دل خوش كرده و نمي خواهند از جايشان تكان بخورند.
پيش از تولد از هيچ كس پرسيده نمي شود كه چگونه شرايطي را براي زندگي اش در دنيا مي پسندد. شايد اين دنيا و اتفاقاتش فقط سوالاتي هستند كه مدام از انسان مي پرسند چه چيزهايي را براي پس از مرگ مي خواهي؟
و انسان با كارهايي كه انجام ميدهد به تك تك اين سوالات پاسخ مي دهد.
اما !
اگر حق در مورد همه رعايت مي شود ، آنگاه آيا مي توان وقوع مرگ هاي جمعي را توجيه كرد؟
هواپيمايي را فرض كنيد كه با سقوطش تمام مسافرانش را به كام مرگ مي فرستد ، مسافراني كه بينشان مرد ، زن با مدت عمر متفاوت وجود داشتند.
آيا زمان مرگ همه شان همزمان فرا رسيده بود؟
آيا قوانيني بر دنيا حاكمند كه كساني را كه مرگ برايشان قطعي شده در آن هواپيما گرد آورده و موجب سقوطش شده است؟
باور كردن اين مسأله اندكي سخت مي نمايد.
حوادثي در دنيا رخ داده كه چندين هزار نفر را باهم به دست مرگ سپرده است.
خودكشي
چه كسي زمان مرگ او را تعيين كرده است؟
البته بسياري از خودكشي ها ممكن است به مرگ نينجامد ولي اگر اينگونه نباشد آنگاه آيا مي توان پذيرفت كه خود شخص در تعيين زمان مرگش بي تاثير بوده است؟
شايد اكنون بتوان در مورد پذيرفتن اين عقيده انديشيد كه : انسان در زمان مرگ جاي ديگري دوباره متولد ميشود و ادعا كرد اين اتفاق تا وقتي كه شرايط مرگ كامل او تحقق نيابد ادامه پيدا خواهد كرد.
با نگاهي ساده وشايد هم نه ! نگاهي غير ساده ، بتوان پذيرفت كه يك حادثه مي تواند مرگ آفرين باشد بدون اينكه شرايط شخص مهم باشد كه در اينصورت . . . !
توی علم روانشناسی افرادی مثل فروید و یونگ و تمام شاگردان این دو با آزمایش های متفاوت اثبات کردند که انسان فقط اون چیزی نیست که به ظاهر به نظر میاد بلکه یک شخصیت درونی هم داره که به طور مستقل عمل می کنه و قدرت های خاص خودشو داره که به اون می گن ضمیر نا خود آگاه كه می تونید راجع به اون توی کتابهای روانشناسی و اینترنت مطالب زیادی پیدا کنید.
خب ما می دونیم که چیزی وجود داره به نام فوتون که به بسته های انرژی موجود در نور گفته میشه.
تا به حال کسی نتونسته بگه که فوتون ماده هست یا انرژی يا هيچكدوم!
نوع جدیدی از وجود هستش یا در واقع یک جنس جدا از ماده و انرژی هست و تا به حال اثبات شده که انواع دیگه ای هم وجود دارند.
چیزی که من می گم اینه که ضمیر نا خود آگاه در ذهن انسان موجوده پس چیزیه که وجود داره اما جنس اون دقیقا از سلول های بدن ما نیست. یک نوع ماده ناشناخته هستش که همراه هر انسان که متولد میشه به وجود مياد.
ما تو نظریه انیشتین داریم که اگر با سرعتی بالاتر از سرعت نور حرکت کنیم می تونیم در زمان سفر کنیم و این نظریه اثبات شده اما هیچ ماده ای نمی تونه با سرعت نور حرکت کنه چون به انرژی تبدیل میشه اما اگر ماده نباشه چی؟
از این به بعد می تونیم به ضمیر نا خود آگاه بگیم روح که نوعی کاملا متفاوت از وجود هستش روح قادره با سرعتی بسیار بالاتر از سرعت نور (بينهايت) حرکت کنه و این قابلیت به اون امکان میده که همزمان در چند جا یا حتی در چند زمان متفاوت وجود داشته باشه و وقتی انسان ارتباط کوتاهی با اون ضمیر برقرار می کنه اون تصاویر رو می بینه.
و در مورد زندگی پس از مرگ باید بگم اون چیزی برای ما اتفاق میوفته که ما به اون باور پیدا کردیم و قبولش کردیم برای همینه که اکثر افرادی که از مرگ برمیگردن طبق منطقه جغرافیایی و مذهبی چیزای متفاوتی میبینن و بچه ها هم همین طور.
می دونم تو ضیحاتم قانع کننده نبود اما این رو هم باید بگم که نوشتن یک نظریه به طور خلاصه کار هرکسی نیست و من هم تو این امر ضعف زیادی دارم.
آيا قابل ديدين يا لمس كردن است؟
اصلا وجود دارد ؟
ولي وقتي به طور عميق غم را در وجودمان احساس مي كنيم و هيچ كس نمي داند ،
چگونه مي فهميم كه غمگينيم.
به وسيله سر ، دست ، يا پا؟
چه كسي يا چه چيزي است كه غمگين است؟
آيا حقيقت انسان روح است؟
روحي كه در دنياي مادي در جسمي از جنس ماده دميده شده است؟
احتمالا اين عقيده ناشي شده از تفكري سطحيست.
احتمالا شما هم داستانهايي در مورد ارواح مهربان يا يا ارواح خبيث ، شيطاني يا روح هايي كه بين دنياي زندگان و مردگان سرگردانند شنيده ايد.
نیروهای امنیتی که از سال 1946 تا 1963 در آنجا مشغول به کار بودند و همچنین کارمندان زندان که به همراه خانوادههایشان در این جزیره زندگی میکردند ادعا میکنند هر روز صداهای عجیبی مانند ناله کردن و فریادهای دلخراش از سراسر زندان به گوش میرسید.
این زندان به مدت 29 سال محلی برای نگهداری معروفترین جنایتکاران دنیا از جمله ال کاپو ن بود. زندانیان آلکاتراز شکنجههای شدیدی میدیدند تا به کارهای خود اعتراف کنند. آنها مجبور بودند روی سنگهای سرد و چسبیده به هم، شب را به صبح برسانند و در اتاقهای تاریکی نگهداری میشدند که حتی روزنهای از نور نداشت. این زندان در سال 1963 به دستور رابرت اف کندی برای همیشه تعطیل شد.
شبح دیگر، مربوط میشود به ملکه جین سیمور که در سال 1537 پسری به دنیا آورد و تنها یک هفته بعد از تولد فرزندش از دنیا رفت. او در حالی که با لباسی سفید و شمعدانی در دست در کاخ پرسه میزده، دیده شده است.
از اشباح دیگری که با ایجاد سر و صدا کاخ همپتون را که روزی یکی از زیباترین قصرهای انگلستان بود، به مکانی رعبآور تبدیل کردهاند میتوان به شبح اسقف اعظم لاوود اشاره کرد که در کتابخانه به دست افراد ناشناس سر از بدنش جدا شده بود.
روح او طوری دیده شده است که سرش روی زمین میغلتد و دائم صدای فریاد او به گوش میرسد. همچنین شبح سیبل پن، ندیمه پسر هنری است که در سال 1562 از دنیا رفت و در حیاط قصر به خاک سپرده شد اما هیچ کس از مکان قبر او اطلاع نداشت تا اینکه در سال 1829 هنگامی که کلیسای قصر تخریب شد قبر او نیز نمایان شد. از آن تاریخ به بعد ادعا میشود شبح سرگردان او هم در قصر دیده شده است. یکی از مدارک موجود که برخی محققان تلاش میکنند بوسیله آن وجود این اشباح را ثابت کنند، تصاویر ضبطشده توسط دوربینهای مدار بسته قصر است. این تصاویر، شبحی را نشان میدهند که در حال باز و بسته کردن درهای قصر است. این تصاویر توسط بسیاری از شبکههای تلویزیونی نیز نمایش داده شد. دکتر ریچارد ویسمن، روانشناس و عضو هیات علمی دانشگاه هرد فوردشایر در این رابطه میگوید: «ارواح واقعا وجود دارند اما این فیلم همچنان مورد بررسی قرار میگیرد تا صحت یا ساختگی بودن آن اثبات شود.»
شبیه همین اتفاق برای دختر 17 ساله ای بنام کلاریتا ولانوا (Clarita Villaneuva) رخ داد . حالات این دختر بقدری حیرات انگیز بود که مأمورین ، رئیس پلیس را فراخواندند و او به نوبه خود پزک مخصوص را بر بالین دختر حاظر کرد . و سپس هر دو به زندان رفتند تا علت آنهمه شلوغی و جنجال را پیدا کنند . پلیس این دختر را که از آوارگان جنگ بود و در خیابانهای شهر مانیل سرگردان شده بود و عده ای دورش جمع شده بودند ، را پیدا کرد . این دختر مدعی بود که توسط یک موجود نامرئی مورد حمله قرار گرفته است . ناظرین این صحنه که اغلب آنها از میخانه های اطراف بیرون آمده بودند ، او را مسخره می کردند و وانمود میکردند که او دیوانه است . به هر حال هر چه که بود ، پلیس قضاوت را به عهده متخصصین گذاشت . آنها دختر را در حالیکه سعی داشت خودش را از دست آنها خلاص کند ، گرفتند و به سلول زندان انداختند . زمانیکه در را پشت سرش بستند ، کلاریتا خودش را بر زمین انداخت و پلیس هم به خواهش او ، برای اینکه نگاهی به محل گاز گرفتگی روی بازویش بیاندازد ، ترتیب اثری نداد .